تبليغاتX
بی خوابی
welcome to the world as seen through my eyes

سکانس اول( این سکانس را با لهجه دلتنگی بخوان)

عجب دلم برایت تنگ شده!

سکانس دوم ( باید هر جور شده احساس دلتنگی ام را از بین ببرم و گرنه....)

دارم فکر می کنم چه قدر خوب است اگر همیشه حتی الان که دارم از دلتنگی برای تو دیوانه می شوم جنبه های مثبت یک پدیده را در نظر بگیرم تو قشنگ ترین پدیده زندگی من بودی و هستی و خواهی بود

سکانس سوم

یه دوست بدون تا هستی ، چقدر تو خاص هستی ! خاص و دوست داشتنی

سکانس چهارم ( لطفا این سکانس را با لهجه باران بخوان)

چرا؟ چرا؟ چرا؟ دارد از نگاهم باران می بارد ، برای تو ، برای.....

سکانس پنجم ( می خواهم یک اعتراف کنم)

اعتراف سبز من : فقط وقتی تو کنارم هستی من خوشحال هستم . این را می گویند : عشق واقعی در یک دهکده کوچک جهانی!

سکانس ششم ( خواهش می کنم این سکانس را هیچ وقت فراموش نکن )

هزار بار دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 21:40  توسط بی خواب | 

دوباره ام

ولی این بار از من بود نه سردرد

 

در گذر بودم شبیه به دقایقم

بی هدفی را تکرار می کردم

در شمارش ثانیه هایم

آینه ای را دیدم

که باورم را یاد آور شد

شاید هایم را مرور کردم

ان چه میبینم

به معجزه شباهت دارد

که هیچ وقت باورش نداشتم

 این من نبودم

من

بوی سیگار داشتم و یک امکان

من فقط سوال داشتم

پس این من نبودم

از آینه متشکرم

 

حال من آمد

با بوی تند سیگار

و

 تنها واقعیتی

که میشناسم

با

سوال

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 3:52  توسط بی خواب | 

 

از اعتبار نام تو است

صفت بلند سپیداران

که بر پای خاسته اند

تا شکوفه آفتاب را

از دهانه ظلمت

                     فریاد کنند

آری ٬ از اعتبار نام تو است

از ایمانت

به اعتماد خون

آنگاه ٬ که شکفتن عزمت را

نثار میکردی

در آن شب بیمار

بر قبیله ی بیدار.

یاد تو:

طپیدن بیداریست

                در چشم مردمت

 

هر چند ٬ عزم عاصی تو

اکنون__در انزوای قفس

خاموش وار نشسته است

چشمان تو

--این دو چشمه ی نگران—

مرزهای خاکت را

تا همه جانب

                   در نوشته است

 

اما هنوز

غریو بیداد

در خشکسالی فریاد

                          بیداد می کند

وشبانه ٬ هجوم را می آغازد:

دشمن.در سایه ها و سیاهی ها

پنهان است

و هر درخت—از سایه ی خویش

                              در هراس

 

اما ٬ تو ای برادر

تنها به راه بیندیش

و سگواری شبها را

         با ما بگذار

که گریه و فریاد کرده ایم

                               بسیار

مگر فرو ریزد

بر سر خفتگان شب

                                  آوار.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 5:24  توسط بی خواب | 
کوه را نگاه می کنم 

 چه بزرگ است

 نقطه کوچکی در کوه میدوید

 صدای در کوه پیچید و نقطه ی کوچک

  بی حرکت شد

نقطه ی بزرگی را میبینم

 جوان مردی ست در خون

و کوه

 چه کوچک بود

 

دشت را نگاه می کنم

 چه پهناور است

نقطه ی کوچکی در دشت می دوید

صدای به گوشم اشنا امد

نقطه بزرگی را دیدم

دلی ست پر خون

ودشت...

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 21:11  توسط بی خواب | 
نیمه شب

خواب ز چشمم چو رمید

آفتابی بیگاه

از افق های امید تو دمید

شهر در تاریکی ـــ لیکن ــــ

در خیال من سر گشته هوائی روشن

                            از خیال تو رسید:

راستی را

           زفراز آمد خورشید

                  کسی می آید

مژده ای دل

که مسیحا نفسی می آید!

+ نوشته شده در  جمعه 5 بهمن1386ساعت 2:19  توسط بی خواب |