تبليغاتX
بی خوابی
welcome to the world as seen through my eyes
اکنون بر این مدار خسته ی دلتنگی

تمام ذهنم را

با آشوب فصل

                    می آمیزم

که از صراحت اندوهم

آئینه دار وحشت پائیزم

تا رویای ارغوانی دردم را

                    بر شاخه ها بیاویزم

مگرــدر انسوی هیاهوی برف

                     در شوکتی بهارانه

                      از خاک سرد

                                                          بر خیزم!

 

                                 (کیان وش   شمس اسحاق)

                       

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 4:18  توسط بی خواب | 

اَلوداع، گُلِ ساری:
راپسودی عشقِ میانِ دهقان« تانابای باکاسف» وَ
اسبِ « یورغه»اش«گُلِ ساری*»
¤
(( کتاب، سرگذشتِ انسان های آرمان خواهی است که برای دگرگون کردن شرایط زندگی خویش، درگیر یک مبارزه ی مرگ و زندگی اند. امّا این انسان ها، که در چارچوب برنامه هائی بسیار زیبا ، عاشقانه، این کا ر را پیش می برند؛ ابزار و وسایل کافی لازم برای این کار را در اختیار ندارند و در مواردی به حالِ خود رها شده اند. حا ل آن که باید طبقِ« برنامه» ی از پیش تعیین شده، به هدف های مورد نظر، تحقق ببخشند. دیوان سالاریِ حزبی، آفتی است که در این میان، چون مانعی،عمل می کند؛ و این انسان ها را در لای چرخ و دنده های خود، خرد و نابود می سازد.کتاب، با ظرافت به انتقاد از این آفت؛ می نشیند. با این همه؛« رگ تاکِ» کتاب، رابطه ی عاشقانه ی زیبائی است که میانِ یکی از این انسان ها ،« تانابای» چوپان و« گُلِ ساری»؛ اسبی که برای نگه داری و پرورش اش، به او سپرده شده است؛ وجود دارد. من از این همه، این رگه از کتاب را برگزیده؛ و گوشه ای از این رابطه را برایتان بازگوئی می کنم. امید که پسند افتد.))
*
( پاره 1)
« .. اسب یورغه ایستاده کله گنده با گردن دراز و لاغر خود را از خاموت آویزان کرده بود. دنده هایش بسختی بالا و پائین میرفت و پهلوهای لاغر و شل زیر دنده ها را بلند میکرد. رنگش که زمانی مانند طلا زرد و شفاف بود از عرق و کثافت بور و خاکستری شده بود. عرق کبود رنگ کف آلودی از پشت و کپلهای لاغر و استخوانی اسب بروی شکم، پاها و سمهایش جاری بود.« تانابای» زیر لب گفت:
- مثل اینکه ندواندمش. – بعد سرآسیمه تنگ اسب را شل و تسمه های خاموت را باز کرد و لجام را از سرش برداشت. دهنه به آب دهان داغ و چسبناک آغشته بود. با آستین خود پوزه و گردن اسب را پاک کرد. بعد بطرف گاری دوید تا بقایای علفهای خشک را بردارد. بزحمت نیم بغل جمع کرد و جلوی پای اسب انداخت. اما اسب بآن لب هم نزد. لرزش خفیفی سرتاپای اسب را فرا گرفته بود. « تانابای» یک مشت علف جلو دهان اسب گرفت و گفت:
- بیا، بخور. آخر چته؟!
.. « تانابای» سراسیمه باطراف نگریست. دشت لخت و عریان از همه طرف آنها را احاطه کرده و از دور کوههای بلند نمایان بود. درراه احدی دیده نمیشد. در این فصل سال در اینجا بندرت برهگذری برمیخوری.»(صص 110-111).
« تانابای» با تأسف گفت:« اگر میدانستم بهتر بود که حرکت نمیکردم. ولی حالا نه راه پس دارم و نه راه پیش. وسط دشت لخت و عریان مانده ایم، اسب را هم بیخود و بیجهت بکشتن میدهم»(ص112).
¤
« گل ساری هم همانطور بیحرکت، بسته بگاری ایستاده، بی اعتنا به همه چیز دست و پای خود را بهم نزدیک کرده سرش بپائین آویزان بود. بنظر میامد که خشک شده و مرده است. « تانابای» بطرف اسب پرید، ناله خفیف و ممتد آنرا شنید و گفت:
- چه شده است؟ چرت میزدی؟ اسب پیر و عزیزم، حالت بد است؟ - و بعجله گوشهای سرد اسب را لمس کرد و دست خود را بزیر یالش برد. زیر یال هم سرد و خیس بود..»(صص114-115).
« نه، دلش نمی آمد گل ساری را وسط راه بیندازد و برود..
- چطور، گل ساری، همینطور خواهیم ایستاد؟ - « تانابای» اینرا گفت و اسب را هل داد. اسب تلوتلو خورد و پابپا کرد..»(ص118).
« .. « تانابای» از کوچه های آئول که تازه بخواب رفته بود میگذشت. سکوت همه جا را فرا گرفته بود. صدای تراکتوری از مزرعه کمی بگوش میرسید. ماه بر فراز کوهها خودنمائی میکرد. در باغها درختان سیب غرق در گلهای سفید بود. بلبلی چهچهه میزد. معلوم نیست چرا این بلبل در تمام آئول تنها بود. میخواند، بصدای خودش گوش میداد، کمی سکوت میکرد و از نو چهچهه میزد. « تانابای» جلو اسب یورغه را کشید و گفت:
- به، به، چه زیباست! چه سکوتی! فقط بلبل چهچهه میزند. میفهمی، گل ساری، ها؟ از کجا میفهمی، تو میخواهی به ایلخی بروی، اما من .. »(صص186-187). ..
* گُلِ ساری = گُلِ زرد
¤
« ..« تانابای» بفکر فرو رفته بود و میرفت. اسب یورغه در پشت سرش لنگان لنگان قدم برمیداشت..« تانابای» بیاد آورد که زمانی گل ساری چگونه بتاخت میرفت و گرد بسان دمی در عقبش بهوا برمیخاست و تبسمی تلخ بر لب راند. . در این دقایق چوپان میایستاد، دست خود را مانند آفتابگردان بالای چشمش میگرفت و باخود میگفت: « این گل ساری است که میآید!» و با رشک و حسرت بـآن سوار سعادتمندی می اندیشید که بروی این اسب در پرواز است و باد داغ صورتش را میسوزاند. برای یک نفر قرقیز افتخار بزرگی است که چنین اسب یورغه نامداری زیر پایش باشد. ..»(صص148-149).
« .. وقتی بالاَخره کُرّه کرند بایلخی برگشت راحتش گذاشتند، اما خودشان مدت زیادی نتوانستند آرام بگیرند و اسبهای خود را که گرم شده بودند میراندند.
- ممنون، تورگوی آقا، خوب اسبی تربیت کرده ای. روح آدم شاد میشود.
- خوب است. ولی مواظب باش. – ناگهان تورگوی پشت گردن خود را خاراند و با لحنی جدی گفت: - چشمش نکن. زبانت را هم نگهدار و پیش از وقت چیزی نگو. اسب یورغه خوب هم مثل دختر زیبا خریدار زیاد دارد. سرنوشت دختر چنین است: اگر بدست آدم خوبی بیفتد، شکوفان میشود و باعث شادی نزدیکان، اگر بدست آدم بدی بیفتد از دیدنش رنج میبری و هیچ کمکی هم باو نمیتوانی بکنی. اسب خوب هم همینطور، نفله کردنش کار آسانی است. در اسب دوانی می افتد.
- ناراحت نشو، ریش سفید، من هم از این کار سر در می آورم، بچه که نیستم.
- بله، باید بدانی. اسمش هم گلِ ساری است. یادت بماند.
- گلِ ساری؟
- بله. نوه ام تابستان گذشته پیش ما آمده بود. او این نام را بکره داد. دخترک عاشق کره شده بود. آنوقت کره هنوز یک ساله بود. یادت بماند: گُلِ ساری. »(صص127-128).
¤
 (پاره 2)
« .. در آن سال « تانابای» را به کمیسیون تفتیش انتخاب کردند. زود بزود به آئول میآمد و تقریباً هربار در آنجا با این زن ملاقات میکرد. اغلب از اداره کالخوز عصبانی و خشمگین بیرون میآمد. گل ساری این را از چشمان او، از صدا و از حرکت دستانش حس میکرد. اما وقتی « تانابای» با آن زن ملاقات میکرد همیشه مهربان میشد. اسب تیزپا و چابک را آرام میکرد و آهسته میگفت:
- یک خرده آهسته برو، چه خبره، مگر سر میبری! – و وقتی به پهلوی زن میرسید قدم میرفت. آنها آهسته باهم صحبتهائی میکردند و گاهی هم همانطور ساکت بودند. گل ساری احساس میکرد که چگونه اندوه و درد دل صاحبش تسکین مییافت. چگونه صدایش گرم و گیرا میشد و دستانش نوازشگر و مهربان. باین دلیل زمانی را که در راه باین زن میرسیدند بسیار دوست داشت.
 اسب ار کجا میتوانست بداند که زندگی در کالخوز سخت بود و در ازاء روزکار تقریباً هیچ چیز بکسی نمیرسید و تانابای باکاسف، عضو کمیسیون تفتیش، در اداره کالخوز میخواست بفهمد این چه وضعی است و زمانی که هم چیزی باشد تا بدولت بدهند و هم مردم مفت و مجانی کار نکنند بالاخره کی خواهد رسید..»(صص156-157).
« .. بوبوجان برای بدرقه تانابای بیرون آمد، خود را باو چسباند و تانابای مدت زیادی او را میبوسید. بوبوجان آهسته گفت:
 - با سبیلهایت صورتم را سوراخ کردی. زود باش، ببین هوا چه روشن شده است. – و برگشت که برود. تانابای او را صدا زد:
 - بوبو، بیا اینجا. – بطرف اسب یورغه اشاره کرد و گفت: - گوش کن، دستی بسرش بکش، نوازشش کن. ما را دیگر نرنجان!
بوبوجان خندید:
 - اوی، فراموش کردم. ببین غرق در گُلِ سیب است. – و با سخنان محبت آمیز و دلنواز شروع کرد بنوازش اسب. دستان عجیبش مانند لبان آن مادیان کوچک کهر ستاره پیشانی نرم و حساس بود. در آنطرف رودخانه صاحبش زد زیر آواز. ..»(صص191-190). ..
¤
« ..«گل ساری» اسب یورغه جلو آتش بیحرکت دراز کشیده و سرش روی زمین افتاده بود. عمرش آهسته بپایان میرسید. نفس اسب گرفته بود و گلویش خرخر می کرد، همانطور که خیره خیره بآتش مینگریست، چشمانش  از حدقه بیرون میآمد و از نور می افتاد، پاهایش را که مثل چوب راست کرده بود خشک میشد. « تانابای» با اسب یورغه خود وداع میکرد و آخرین سخنان را باو میگفت:« گلِ ساری، تو اسب بزرگ و نامداری بودی. گلِ ساری، تو دوست من بودی. گلِ ساری، تو بهترین سالهای زندگی مرا با خود میبری. گلِ ساری، من همیشه ترا بیاد خواهم داشت. ..» (ص 386).
« .. « تانابای» روی زین نشسته سر خود را بزیر انداخته بود و بدون آنکه نگاه کند همه چیز را میدید. میدید که چطور گل ساری را گرفتند و افسار تازه ای بسرش زدند- مال خودش را« تانابای» بهیچ قیمتی نمیداد. میدید که چطور گل ساری نمیخواست از ایلخی برود، چطور میکوشید خود را از دست پسر آبالاک خلاص کند، چطور ابراهیم سوار بر اسب گاه از یک سو و گاه از سوی دیگر میتاخت و با شلاق بجان گل ساری افتاده بود. چشمان اسب یورغه و نگاه پریشان آنها را میدید، نگاهی که حکایت میکرد گل ساری نمیفهمد اشخاص ناشناس او را از نزد مادیانها و کره ها، از نزد صاحبش بکجا و چرا میبرند. میدید که وقتی گل ساری شیهه میکشد چطور از دهان بازش بخار بیرون میآید. یال و پشت و کپل و جای شلاق را در پشت و پهلوهایش میدید. .. تمام پوست کرند زرد طلائی او را موبمو میدید. همه چیز را میدید و لب خود را میگزید و ساکت رنج میبرد. وقتی سر خو را بلند کرد آنهائی که گل ساری را بردند در پشت تپه از نظر ناپدید شده بودند. تانابای فریادی کشید و بتاخت سر بدنبال آنها گذاشت. جایدار از چادر بیرون دوید و فریاد زد:
 - بایست، نکن، این کار را نکن! ..»( 215-216).
 ¤
« ..« گلِ ساری» کمی گرم شد، لرزش بدنش آرام گرفت، اما چشمانش همانطور سیاهی میرفت، سینه اش تنگ بود و نمیتوانست نفس بکشد. شعله در اثر باد گاهی زبانه میکشید و گاهی فرو مینشست، پیرمردی که جلوش نشسته بود، صاحب قدیمش، هر لحظه ناپدید و دوباره پدیدار میگردبد. بنظر اسب یورغه میآمد که در شب طوفانی در دشت میتازند و او شیهه میکشد، سر دست بلند میشود، ایلخی را جستجو میکند و ایلخی نیست. پرتوهای درهم برهم و سفید رنگ میدرخشد و خاموش میشود. گاهی روشن و زمانی تاریک، آنی نورانی و لحظه ای ظلمانی میگردید ..»(ص202).
 « .. « تانابای» باسب مرده نگاه میکرد و حیران بود که بچه وضعی افتاده است! گل ساری بپهلو روی زمین دراز کشیده و در روی سرش که در اثر تشنج بعقب افتاده بود، فرو رفتگیهای عمیق جای افسار دیده میشد. پاهای چون چوب خشکش با نعلهای سائیده و سمهای پر ترک سیخ شده بود.. « تانابای» برای آخرین بار بروی اسب خم شد، پلکهای سردش را بست، افسار را برداشت و بدون اینکه بعقب نگاه کند رفت.»(ص397).
 « ..« تانابای» افسار را روی شانه خود انداخته بود و از میان دشت میرفت. اشک بر روی گونه هایش جاری بود و ریشش را تر میکرد. ولی « تانابای» اشکها را پاک نمیکرد. این اشکها اشکهائی بود که بخاطر « گلِ ساری» میریخت. پیرمرد از خلال اشکها بصبح نوین، به غاز خاکستری تنهائی که بر فراز دامنه کوه بسرعت در پرواز بود، مینگریست. غاز خاکستری عجله میکرد تا بدسته خود برسد.« تانابای» آهسته زمزمه کرد:« بپَر، بپَر!هنوز که بالهایت خسته نشده است بدسته خود برس.». سپس آهی کشید و گفت:« اَلوداع، گُلِ ساری!». میرفت و ترانه کهن در گوشش صدا میکرد:
« .. جمازه ماده سفید روزهای روز میدود، طفل خود را میجوید و صدا میکند. کجائی، شتربچه سیه چشمم؟ جواب بده! از پستانهایم، از پستانهای پرشیرم، شیر میریزد و بروی پاهایم روان است. کجائی؟ جواب بده! شیر میریزد از پستانهایم. زِ پستانهای پرشیرم. بسی شیر سفید ..»(صص 398-399).
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 10:59  توسط بی خواب |