![]() |
![]() |
|
| welcome to the world as seen through my eyes |
دوتا چای اوردم مال من تمام شد اما چای تو دیکر سردست چنان که دستانه من. سیگارم تلخ است... اما من ان را باور دارم چنان که زندگی تو را هر دوشان را مجالی یست بشماره ثانیه پلک زدن واندیشه را چه؟ بازدم فرو برده کام سیگارم..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 31 فروردین1386ساعت 2:36 توسط بی خواب |
|
|
ترانهي گارد سيويل اسپانيا
چندان که شب فرود ميآمد □ اي شهر کوليها، □ شهر، آزاد از هراس کوليان به دروازهي بيتاللحم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 6:0 توسط بی خواب |
|
|
فدريکو گارسيا لورکا به خون سرخش غلتيد فدريکو گارسيا لورکا درخشانترين چهرهي شعر اسپانيا و در همان حال يکي از نامدارترين شاعران جهان است. شهرتي که نه تنها از شعر پرمايهي او، که از زندگي ِ پُرشور و مرگ جنايت بارش نيز به همان اندازه آب ميخورد. عشق آتشين لورکا به هنر نمايش هرگز در او کاستي نپذيرفت و همين عشق سرشار بود که او را عليرغم عمر بسيار کوتاهش به خلق نمايشنامههاي جاويداني چون عروسي ِ خون، يرما، خانهي برناردا آلبا و زن پتيارهي پينهدوز رهنمون شد که باري شگفتانگيز از سنتهاي اسپانيا و شعر پُر توش و توان لورکا را يک جا بر دوش ميبرد. بدين سان نخستين آموزگار لورکا مادرش بود که خواندن و نوشتناش آموخت و نيز با موسيقي آشنايش کرد; و مزرعهي خانوادهگياش بود که در آن سنتهاي کهن آندلس را شناخت و با ترانههاي خيالانگيز کوليان انسي چنان گرفت که براي سراسر عمر کليد قلعهي جادويي ِ شعر را در دستهاي معجزگر او نهاد. لورکا سالهاي بسيار در آموزشگاه گرانادا و مادريد به تحصيل اشتغال داشت اما رشتهي خاصي را در هيچ يک از اين دو به پايان نبرد و در عوض، فرهنگ و ادب اسپانيايي را به خوبي آموخت. عطشي که به خواندن و دانستن همه چيز و هر چيز در او شعله ميکشيد از او شاعري به بار آورد که آگاهي ِ عميقش از فرهنگ عاميانهي اسپانيا حيرتانگيز است و سراسر اسپانيا در خونش ميتپد. به جاي تحصيل رسمي در دانشگاهها شب و روزش در جمع مرداني ميگذشت که هم از آن زمان به تلاش و تقلا برخاسته بودند تا هنر و فرهنگ روزگار خود را بسازند: کساني چون مانوئل دوفاياي موسيقيدان، خيمهنز و ماچادو و وينسنته آله خاندرو و پدروپ ساليناس شاعر، خوزه ارتگايي گاست متفکر و جامعهشناس، و نامداراني ديگر چون آراگون، کيتز، ولز، رافائلو آلبرتي، خورخه گويلن، ِ و مورهنو و وييا و ديگران. در نواختن گيتار و پيانو چندان استاد شده بود که دوشادوش مانوئل دوفايا به گردآوري و تدوين ترانههاو آهنگهاي کوليان پرداخت و حتا با ياري و همکاري ِ او از آوازها و ترانهها و تصنيفها و لالاييهاي کوليان مناطق جنوبي اسپانيا جشنوارهي چشمگيري برپا داشت. لورکا از مکتبهاي هنري ِ سالهاي پس از جنگ جهاني ِ اول ــ همچون دادائيسم و فوتوريسم ــ که بر خيل شاعران معاصر وي در سراسر غرب تاءثيري پايدار به جا نهاد اثري نپذيرفت با اين همه آشنايي و انس وي با سالوادور دالي سبب گرايش او به مکتب سوررآليسم و خلق آثار شعري و نمايشي ِ بينظيري شد که همچنان بر زمينهي سنتي ِ ترانههاي کوليان استوار است اما رنگ و مايهيي سوررآليستي دارد و از آن ميان ميتوان به اشعار حيرتانگيز مجموعهي شاعر در نيويورک او اشاره کرد که حاصل شاعرانهي سفرش به آمريکا و وحشتش از مشاهدهي نيويورک «شعر معماري فوق بشري و ريتم سرگيجهآور و هندسهي ملال» است، با مهري سرشار و انساني به سياهان آن ديار. هنگامي که رژيم جمهوري ِ مطلوب لورکا در اسپانيا مستقر شد او که هميشه بر آن بود تا تئاتر را به ميان مردم برد اقدام به ايجاد گروه نمايشي ِ سياري از دانشجويان کرد که نام لاباراکا را بر خود نهاد. اين گروه مدام از شهري به شهري و از روستايي به روستايي در حرکت بود و نمايشنامههاي فراواني بر صحنه آورد. در پنج سالهي آخر عمر خويش لورکا کمتر به سرودن شعري مستقل پرداخت. ميتوان گفت مهمترين شعر پيش از مرگ او و شاهکار تمامي ِ دوران سرايندهگيش مرثيهي عجيبي است که در مرگ فجيع دوست ِ گاوبازش ايگناسيو سانچز مخياس نوشته و از لحاظ برداشتها و بينش خاص او از مرگ و زندگي، با تراژديهايي که سالهاي آخر عمر خود را يکسره وقف نوشتن و سرودن آنها کرده بود در يک خط قرار ميگيرد. يعني سخن از «سرنوشت ستمگر و گريزناپذيري» به ميان ميآورد که «قاطعانه در ساعت پنج عصر لحظهي احتضار و مرگ ايگناسيو را اعلام ميکند». در باب مرگ ايگناسيو گفتهاند لحظاتي پيش از آن که براي آخرين بار در ميدان حضور يابد خورشيد ناگهان به سياهي درنشسته بود. آنگاه دستياران گاوباز سايهي بسيار عظيم کرکسي را ديده بودند بال گشوده، که بر سرتاسر ميدان گذشته بود و اين حادثه را همچون اخطاري شوم از جانب سرنوشت تلقي کردند. مربي ِ پير ايگناسيو نيز هنگامي که او را تا دري که بر ميدان گشوده ميشد بدرقه ميکرد ناگهان وحشتزده بر جاي ايستاد چرا که بيسبب بوي تند شمع سوخته در مشامش پيچيده بود اما به هيچ وجه نتوانست گاوباز را از حضور در ميدان منصرف کند. اکنون ديگر مرگ به گوگرد پريده رنگش فروپوشيده رخسار مردگاوي مغموم بدو داده بود. اين اثر شامل چهار بخش است در چهار وزن، که يک سال پيش از مرگ خود ِ لورکا سروده شده و متاءثر از سنت مرثيهسرايي در اسپانياست و به قولي «زيباترين شعري است که تا امروز در اين زبان سروده شده» اما بيگمان تاءثير عاطفي ِ شگرف آن هنگامي به اوج خود رسيد که خبر مرگ جنايتکارانهي خود او همچون شيوني دردناک در سراسر اسپانيا پيچيد. لورکا هرگز «يک شاعر سياسي» نبود اما نحوهي برخوردش با تضادها و تعارضات دروني ِ جامعهي اسپانيا به گونهيي بود که وجود او را براي فاشيستهاي هواخواه فرانکو تحمل ناپذير ميکرد. و بيگمان چنين بود که در نخستين روزهاي جنگ داخلي ِ اسپانيا ــ در نيمه شب ۱۹ اوت 1936 ـ به دست گروهي از اوباش فالانژ گرفتار شد و در تپههاي شمال شرقي ِ گرانادا در فاصلهي کوتاهي از مزرعهي زادگاهش به فجيعترين صورتي تيرباران شد بيآن که هرگز جسدش به دست آيد يا گورش بازشناخته شود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 5:50 توسط بی خواب |
|
|
دلاور برخيز! گابريل گارسيا ماركز براي ارنستو چهگوارا و مرد افتاده بود يكي آواز داد: دلاور برخيز! و مرد هم چنان افتاده بود دوتن آواز دادند: دلاور برخيز! و مرد هم چنان افتاده بود ده ها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخيز! و مرد هم چنان افتاده بود هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخيز! و مرد هم چنان افتاده بود تمامي آن سرزمينيان گردآمده ، اشك ريزان خروش برآوردند: دلاور برخيز! و مرد به پاي برخاست نخستين كس را بوسه اي داد و گام در راه نهاد در كتاب زنده باد چه گوارا كه نوشته هايي در بزرگ داشت ارنستو چه گواراست و فرهاد فراهانی ترجمه اش کرده، شعري آمده زير عنوان ماسا (Masa) پرو. اثر سزار واليه خو از كشور پرو. با توجه به اين كه در همين كتاب ، اين شاعر متولد 1895 و درگذشته به سال 1939 معرفي شده ، اين طور استنباط مي شود كه اين شعر به چه گوارا تقديم نشده است ، چرا كه وقتي اين شاعر چشم از دنيا فرو بسته ، چه گوارا، يازده ساله بوده (متولد چهاردهم ژوئن 1928). با هم شعر «سزار واليه خو» را كه در كتاب زنده باد چه گوارا آمده ، مي خوانيم: در پايان جنگ وقتي كه جنگجو كشته شد، مردي بر بالينش آمد و گفت : نمير، دوستت دارم اما افسوس ، جسد بي جان برجاي ماند **** دو مرد نزديكش آمدند و تكرار كردند ما را ترك نكن ، شجاع باش ، برگرد! اما افسوس جسد بي جان برجاي ماند **** سپس بيست ، صد، هزار، پانصد هزار آمدند و تكرار كردند آيا اين همه عشق نمي تواند كاري عليه مرگ انجام دهد؟ اما افسوس جسد بي جان برجاي ماند **** پس ، ميليون ها تن جمع شدند، احاطه اش كردند و تمام شان فرياد زدند: برادر ما را ترك نكن! اما افسوس جسد بي جان برجاي ماند **** پس تمام مردان روي زمين جمع شدند جسم غمگين آن ها را ديد و حركت كرد، به آرامي برخاست و اولين نفر را بوسيد و بعد به راه افتاد.. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 4:36 توسط بی خواب |
|
|
مقدمه بر شعر آمريکاي سياهان ماريو روسپولي که تحقيات جالبي در شعر سياهان آمريکا کرده است ميگويد: □ سالهاي ۱۹۲۲ تا ۱۹۳۳ در تاريخ موسيقي سالهايي استثنايي است. امروز قصهيي دلگير، قصهيي سخت دلگير دارم. و اين بلوز ديگر، موسوم به «قطار ِ باري»:
بلوز که شايد روزگاري ترانههاي آزادي ِ عميق ِ نژادي پادرزنجير را منعکس ميکرده اکنون در دل ِ هوسهاي شبانه به صورت ِ سکسکهي هلهلويا، هلهلويا، هلهلويا! تويي که رودخانهها را جاري کردهاي و گهگاه در لحظاتي بس نادر اشکي از شادي در آن ديده ميشود که به الماس آفتاب ميماند يا به قطرهي شبنمي بر آويز ِ لاله: وقتي مُردم دلم ميخواهد کفشهاي بينظيري به پايم کنيد ماريو روسپولي اين زنان و مردان ِ سياه ِ بلوزخوان را «ولگردان سوزان» □ ترانهيي که برگردان فارسي آن را ميبينيد امروز يکي از مشهورترين ترانههاي سياهان آمريکا است۱:
اون وخ کشيدنت بيرون. از پستو کشيدنت بيرون کشيدنت رو زمين کشون کشون بردن انداختنت تو يه سُلدوني اون وخ اون پيره خر ِ سرخابي ــ کلونتر ــ بغل سفيد برات گرون تموم شد، سامي سوسکي. آخ! منو از اين نوميدي ِ سياه بکش بيرون! تو مدرسه، يهبند تو کلّهات مدام جلو چشمَمي: ميبينمتون که بيروناي شهرين. بگو بينم: يارو مث شير سفيد بود، مگه نه؟ «ميون سفيداي شهر قضيه رو هوار ميکشم منم اين جا تو خونه قهقههم هوا رفته بود تقاص اون دَلِگيرو ازت کشيدن سامي سوسکي لنگستون هيوز ناميترين شاعر سياهپوست آمريکاييست با اعتباري جهاني. به سال ۱۹۰۲ در چاپلين (ايالت ميسوري) به دنيا آمد و به سال ۱۹۶۷ در هارلم (محلهي سياهپوستان نيويورک) به خاطره پيوست. در شرح حال خود نوشته است:
رامين شهرون |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 4:20 توسط بی خواب |
|
|
ماكسيم گوركى الكسى ماكسيموويچ پشكوف كه بعدها با نام ماكسيم گوركى شهرتى دنياگير كسب كرد، در سال ١٨٦٨ در نيژنى نووگرود كه بعدها گوركى ناميده شد متولد شد. ى منحوس خود را به او نماياند. به همين دليل مدتى مانع : از همان كودكى فقر چهره ى تحصيل وى گرديد. به عنوان شاگرد كفاش، شاگرد نقاش، كارگر كشتى و ... كار مى : ادامه گذراند. : كرد و زندگى را مى كرد. اشتياقى كه به كتاب پيدا : كار مى « در ميان مردم » زيست و : مى « در ميان مردم » او راند. : كرده بود او را به طرف شناختى سازنده پيش مى فرسا سپرى شد. بعنوان باربر اسكله، : اش در كارهاى طاقت : جوانى او نيز مثل كودكى ى آوازهاى دسته جمعى كار كرد. : نانوا، باغبان، خواننده ى ادبيات سياسى : در مسير تحولات فكرى آن زمان كشورش قرار گرفت و به مطالعه سرود » اى سرشناس شده بود. قبل از تحولات سال ١٩٠٥ : پرداخت. در سال ١٨٩٢ نويسنده را نوشت. « سرود مرغ طوفان » و « شاهين محصول همين دوره « مادر » پس از سركوبى جنبش ١٩٠٥ به خارج سفر كرد. رمان است. ى نويسندگان شوروى شد و واقعگرايى جامعه گرايانه : وى در سال ١٩٣٢ رئيس اتحاديه نيز بعنوان الگويى براى « مادر » ى نگارش به نويسندگان توصيه نمود. رمان : را به عنوان شيوه اين شيوه معرفى شد. * * * كتاب حاضر اولين بار در سال ١٣٢٩ شمسى، توسط انتشارات زوار به چاپ رسيده بود. در اين اواخر نيز از طرف چند تن از ناشران — بى آنكه مترجم كتاب از آن اطلاعى داشته باشد — چاپ و پخش گرديد كه خود جاى گله دارد. اميد است نشر حاضر — كه مترجم گرامى تجديد نظر كاملى در آن به عمل آورده است — تا حدودى موجبات رضايت پويندگان ادبيات راستين را فراهم آورد. ناشر ٣ ه خود را خوانده بودم، i ... شب بود، كه از محفل دوستان، جايى كه آخرين داستان به چاپ رسيد زيادى كه از آن كرده بودند، هيجان مطبوعى در من ايجاد k بيرون آمده وارد خيابان شدم. بر اثر تعري داشتم و براى نخستين بار در عمرم تا اين حد از نشاط : شده بود. با تأنى در خيابان خلوت گام برمى زندگى سرمست شده بودم. ه باشكوهى i ماه فوريه و شب صافى بود. انبوه ستارگان بر آسمان بى ابر نقش بسته بودند. زمين جام هاى درختان از : دميد. شاخه : اى از آسمان به زمين مى : از برف تازه بر تن كرده بود و سرماى گستاخانه هاى خود نقش و نگار زيبا و بديعى در سر راه من ايجاد كرده بودند. ذرات : ديوارها سركشيده، با سايه اى در هيچ جا : انگيزى داشتند. جنبنده : ه ماه درخشندگى نشاط i كنند : شفاف برف، در نور كبود و نوازش شد. صداى خش خش برف در زير پاهاى من، تنها صدايى بود كه سكوت با شكوه اين شب : ديده نمى زد... : روشن و فراموش نشدنى را برهم مى فكر مى كردم: چقدر خوب است كه انسان در دنيا،در ميان مردم ارج و منزلتى داشته باشد! كرد. : ه درخشان و روشنى را برايم تصوير مى i اين انديشه آيند كرد از پشت سرم شنيده شد: : صداى كسى كه با تأمل صحبت مى — ها، شما چيز خوبى نوشته بوديد، بله، عالى بود! از شنيدن اين صداى غيرمنتظره يكه خورده برگشتم و نگاه كردم. اى كه لباسى تيره بر تن داشت خود را به من رسانيد و پا به پاى من به راه افتاد. : شخص كوتوله كرد. سراپاى : هايش نقش بسته بود و از پايين به بالا به صورت من نگاه مى : لبخند نافذى روى لب ه او با ريش نوك تيزش. تمام اندام تكيده و i ها، چان : ها، گونه : وجودش به طور عجيبى نافذ بود: نگاه صدا و سبك حركت : رفت. طورى بى : هاى عجيبش مثل ميخ توى چشم فرو مى : كوچك او با آن گوشه خواندم او را نديده بودم. : لغزيد. در آنجايى كه داستان خود را مى : كرد كه گويى روى برف مى : مى بديهى است كه از شنيدن صداى او متعجب شده بودم: اين آدم كه بود؟ از كجا پيدا شده بود؟ سؤال كردم: شما هم گوش داديد؟ بله،لذت هم بردم. : — هاى كوچك سياهش لبخند او را از : كرد. لبهاى نازكى داشت و سبيل : با صداى بمى صحبت مى شد اثر نامطبوعى در من به وجود آورد. : هاى او زايل نمى : پوشانيد. اين لبخند كه از روى لب : نظر نمى احساس كردم كه در پشت آن فكر نيشدار و انتقادآميزى نهفته شده است؛ اما بقدرى سردماغ بودم كه اى از نظرم محو شد و در مقابل صفا : نتوانستم به اين حالت سيماى او توجه كنم. لبخند او مانند سايه رفتم : و روشنى رضايت خاطرى كه به من دست داده بود بسرعت ناپديد گرديد. پهلو به پهلوى او راه مى و منتظر بودم ببينم چه مى گويد. در دل اميدوار بودم كه بر شيرينى و لذت دقايقى كه امشب بر من و تمجيد است، براى اينكه سرنوشت به ندرت از روى مهر به k ه تعري i گذشته است بيفزايد: انسان تشن كند. : او تبسم مى همراه من پرسيد: راستى خوب است كه انسان خود را موجودى استثنايى و برتر از ديگران احساس كند، اينطور نيست؟ در سؤال او چيز مخصوصى حس نكردم و شتابزده با او موافقت نمودم. هاى كوچكش را كه انگشتان خميده و لاغرى داشت با حالت عصبى بهم ماليد و خنده : او دست ٤ نيشدارى كرد: هه، هه،هه! ه او آزرده خاطر شدم. به سردى گفتم: i از خند — شما آدم خيلى خوش برخوردى هستيد! كنان با حركت سر حرف مرا تأييد كرد و گفت: : تبسم خواهم بفهمم و از هر : — بله، آدم خوش برخوردى هستم، خيلى هم كنجكاو ... هميشه هم مى دهد. به همين : چيزى سر در بياورم، اين كوشش دائمى من است. همين است كه به من جرأت مى خواهم بدانم كه اين موفقيت به چه بهايى براى شما تمام شده است! : دليل است كه حالا هم مى ميلى گفتم: : نگاهى به او انداختم و از روى بى تقريباً به بهاى يك ماه كار... شايد هم كمى بيشتر... او به سرعت حرف مرا قاپيد و گفت: — آها، قدرى زحمت و بعد هم اندكى تجربه از زندگى كه هميشه ارزش زيادى ندارد، ولى در بريد كه در حال حاضر هزاران نفر : عين حال بى ارزش هم نيست؛ چون شما با اين بها اين فيض را مى شود كه شايد با مرور : كنند و بعداً هم اميدهايى پيدا مى : با خواندن آثار شما با فكر شما زندگى مى زمان... هه، هه، هه! وقتى هم كه شما بميريد... هه، هه، هه! ولى در مقابل اينهمه آرزوها بيش از ايد مى شد داد. تصديق نداريد؟ : آنچه كه شما به ما داده ه نيشدارى كرد. با چشمان سياه و نافذش نگاهى مزورانه به سراپاى من i ه بريده بريد i از نو خند انداخت. من هم از بالا به پايين به او نگاهى كردم و با رنجش و برودت پرسيدم: فرماييد سؤال كنم افتخار صحبت كردن با چه كسى را دارم؟ : — ببخشيد. اجازه مى خواهم بگويم من كى هستم. مگر : زنيد؟ ولى با اين حال فعلاً نمى : — من كى هستم؟ حدس نمى گويد مهمتر است؟ : در نظر شما دانستن اسم شخص، از چيزى كه او به شما مى خيلى عجيب است! k جواب دادم: البته نه ... ولى با اين وص خنديد شروع : همصحبت من، بدون توجه، آستين پالتوى مرا گرفت و در حالى كه به آهستگى مى به صحبت كرد: دهد گاهى از : — خوب، بگذاريد عجيب باشد، معلوم نيست كه چرا انسان به خودش اجازه نمى اين مطلب نيستيد بياييد صادقانه k حدود آداب ساده و عادى گامى فراتر بگذارد؟ ... و اگر شما مخال اى عجيب و خيلى : هاى شما هستم... خواننده : ه داستان i باهم صحبت كنيم! فرض كنيد كه من خوانند آيد... مثلاً كتاب شما؟ بياييد : خواهد بداند چرا و چگونه يك كتاب به وجود مى : هم كنجكاو كه مى صحبت كنيم. كنم! اينطور برخوردها و گفتگوها ... خيلى براى من مطبوع : گفتم: اوه، بفرماييد خواهش مى است ... هر روز ميسر نيست. كردم: : شد. فكر مى : گفتم، زيرا اين حرفها براى من داشت نامطبوع مى : اما در واقع به او دروغ مى دهم كه اين برخورد خيابانى و : خواهد؟ اصلاً به چه مناسبت به خود اجازه مى : او از جان من چه مى ه نوعى مباحثه بنگرم؟ i گفتگو با اين شخص ناشناس را به ديد ه خوش و دقيقى به او نشان i معهذا بهر نحوى بود با تأنى پهلوى او راه مى رفتم و سعى داشتم قياف اى : شدم ولى رويهمرفته هنوز حالت جسورانه : دهم. يادم هست كه به زحمت به اين كار موفق مى خواستم با امتناع از حرف زدن، آن شخص را از خود برنجانم و تصميم گرفتم مواظب : داشتم و نمى ٥ خودم باشم. اى كه : ه تيره i آميخت و به لك : هاى ما را در زير پاهايمان درهم مى : تابيد و سايه : نور ماه از عقب سر مى كردم : ها خيره شده بودم و احساس مى : نمود. من به اين سايه : خزيد، تبديل مى : جلوى ما در روى برف مى شود به آن رسيد در درون من به وجود : ها جلوتر از من است و نمى : اى كه مانند اين سايه : چيز تيره آيد. : مى همراه من اندكى سكوت كرد، سپس با لحن مطمئنى كه بر افكار خود مسلط بود شروع به صحت كرد: ه فعاليت انسانى نيست ... اين طور i در زندگى هيچ چيزى مهمتر و كنجكاوانه تر از انگيز : — نيست؟ سر را به علامت تأييد تكان دادم. — موافقهستيد! ... پس بياييد صحبت كنيم، حالا كه جوان هستيد فرصت صميمانه صحبت كردن را از دست ندهيد! ... هi هاى او علاقمند شده بودم و در حالى كه خند : به خودم گفتم: چه آدم عجيبى است! به حرف كردم پرسيدم: : تلخى مى ولى از چه صحبت كنيم؟ : — هi دربار » : او نگاه دقيقى به صورت من انداخت و با لحن خودمانى يك دوست قديمى بانگ زد «! هدف ادبيات بفرماييد.. هرچند فكر مى كنم كه حالا ديگر شده است... : — اوه! نه، براى شما هنوز دير نشده است! : — از حرفهاى او متعجب شده ايستادم. از آهنگ كلماتش اعتماد شديد و از لحن گفتارش آثار كنايه مشهود بود. ايستادم و خواستم از او چيزى بپرسم ولى او دست مرا گرفت و در حالى كه به آهستگى و كشيد، گفت: : با اصرار به طرف جلو مى —نايستيد، زيرا من و شما راه خوبى را داريم طى مى كنيم... مقدمه بس است! بگوييد ببينم منظور ادبيات چيست؟ ... شما كه خدمتگذار ادب و ادبيات هستيد بايد اين را بدانيد. از فرط تعجب و حيرت عنان از دستم در رفته بود. اين مرد از من چه مى خواهد؟ كيست؟ گفتم: گوش كنيد، قبول بفرماييد كه آنچه بين ما رخ مى دهد... ه درستى است، باور كنيد! آخر در دنيا هيچ چيزى بدون پايه و اساس i — داراى اساس و پاي گيرد... تندتر برويم، ولى نه به پيش بلكه به ژرفا... : صحيح صورت نمى كرد. من دوبار با : بدون چون و چرا اين آدم عجيب و جالبى بود ولى مرا داشت عصبانى مى صبرى به جلو حركت كردم و او به آرامى به دنبال من راه افتاد و گفت: : بى هدف ادبيات فعلاً براى شما كار دشوارى است ولى سعى k فهمم: تعري : — مقصود شما را مى كنم اينكار را انجام دهم... : مى زنان نگاهى به صورت من انداخت : : آهى كشيد و لبخند — اگر بگويم هدف ادبيات اين است كه به انسان كمك كند تا خود را بشناسد و ايمان به خودش ها را در وجود مردم توسعه دهد، بتواند صفات نيك را : را تقويت كند، ميل به حقيقت و مبارزه با پستى در آنها بيابد، در روح آنها عفت، غرور و شهامت را بيدار كرده با آنها كارى كند تا مردمى نجيب، بهروز ٦ و قوى شده بتوانند حيات خود را با روح مقدس زيبايى ملهم سازند، آيا شما قبول خواهيد كرد؟ نظر من اين است. بديهى است كه كامل نيست فقط طرحى است... با هر چيزى كه ممكن است به زندگانى اى ببخشد آن را تكميل نماييد. بگوييد ببينم با من هم عقيده هستيد؟ : جان تازه ه ادبيات i كنند كه وظيف : كنم! تقريباً همينطور است. معمولاً مردم تصور مى : گفتم: بله، تصديق مى او... k عواط k بطور كلى عبارت است از تجليل شخصيت انسان و تلطي سپس با لحن نافذى گفت: مى بينيد كه به چه امر بزرگى خدمت مى كنيد! ه نيشدارى كرد: هه، هه، هه! i از نو خند ها چيست؟ : اش مرا نرنجانده است. پرسيدم: خوب مقصود شما از اين حرف : وانمود كردم كه خنده — و شما چه فكر مى كنيد؟ گفتم: راست بگويم... پرسيدم: منظور او از صميمانه : ه او افتاده ساكت شدم. از خود مى i ولىبه فكر اظهارات تند و زنند ه صميميت انسان چه اندازه محدود i صحبت كردن چيست؟ او كه آدم احمقى نيست، بايد بداند درج است و حس خودخواهى او تا چه حد در حفظ اين محدوديت مؤثر است! نگاهى به صورت همراه خود انداخته حس كردم كه لبخند او روح مرا سخت جريحه دار ساخته است. آه اگر بدانيد چقدر استهزا و تحقير در تبسم هاى او نهفته بود! احساس كردم كه دارم از چيزى مى ترسم و همين ترس ايجاب مى كرد از او دور شوم. كلاه خود را كمى بلند كردم و با لحن خشكى گفتم: خداحافظ! او آرام و با تعجب پرسيد: چرا؟ چونكه دوست ندارم شوخى از حد معينى تجاوز كند. : — و فقط براى همين مى رويد؟ ... ميل خودتان است... اما مى دانيد، اگر حالا از من بگريزيد، : — همديگر را نخواهيم ديد. « هرگز » ديگر تكيه كرد و آن را طورى محكم و با آهنگ ادا نمود كه گويى دارم صداى ضربات « هرگز » هi روى كلم ترسم، زيرا اين كلمه در نظر من، مانند : شنوم. من از اين كلمه نفرت دارم و از آن مى : ناقوس مرگ را مى پتك گران و سردى است كه قبلاً تقدير آن را درست كرده است تا با ضربات آن اميدهاى مردم را درهم ساخت. k بكشند. اين كلمه مرا متوق با بغض و اندوه از او پرسيدم: از من چه مى خواهيد؟ از نو نيشخندى زد و در حالى كه دست مرا محكم گرفته بود و پايين مى كشيد گفت: بنشينيم اينجا. ه اقاقيا i حركت و يخ بست : هاى درختان بى : در اين موقع من و او در خيابان باغ ملى، در ميان شاخه هاى نوك تيز باريكى پوشيده شده و پرتو ماه آنها را روشن : ها كه از يخ : و ياس بوديم. گويى اين شاخه رسيدند. : خليدند و به قلبم مى : ام مى : ساخته و در هوا بالاى سر من معلق بودند، در سينه كردم و ساكت بودم، و در حالى كه : از اين رفتار همراه خود مات و مبهوت شده بودم به او نگاه مى ميل داشتم به خود روحيه داده عمل او را توجيه كنم به خود گفتم: حتماً اين آدم بيمار است. اما مثل اينكه او فكر مرا خوانده باشد، گفت: بخش و مزخرف است! : پندارى من بيمارم؟ اين فكر را از سرت بيرون كن كه خيلى زيان : — تو مى خواهيم حرف كسى را بفهميم خود را با اين پندار مى پوشانيم آنهم فقط براى : اغلب وقتى كه ما نمى ٧ انگيز ما را نسبت به هم : اعتنايى غم : تر از ماست. ببينيد اين فكر با چه سماجتى بى : اينكه او با هوش سازد. : تر مى : كند و روابط و مناسبات ما را پيچيده : تأييد مى كردم، گفتم: آه بله! ... : در حالى كه خود را در برابر اين شخص بيش از پيش شرمنده احساس مى روم... ديگر من بايد بروم. : اما ببخشيد من مى هايش را بالا انداخته گفت: : شانه شوى. : شود. از درك خيلى چيزها محروم مى : برو... اما بدان كه خيلى به ضررت تمام مى : — دست مرا رها كرد و من از او جدا شدم. اى كه پوشش نازك و سفيدى از برف داشت و راه : تپه ،« ولگا » اى مشرف به : او در ميان باغ روى تپه ه خاموش i انداز وسيع جلگ : بريد، تنها ماند، در حالى كه چشم : باريك تيره و نوارمانندى آن را از وسط مى ها : انگيز آن سوى رودخانه در برابرش گسترده شده بود. او توى باغ ماند، روى يكى از نيمكت : و غم كردم : نشست و به افق خلوت و دور دست چشم دوخت. من در طول خيابان راه افتادم و احساس مى كردم: چطور بروم تا به او، به آن آدمى كه : رفتم و با خود فكر مى : شوم ولى معهذا مى : كه از او دور نمى آنجا در پشت سر من نشسته نشان دهم كه در نظر من چندان ارزشى ندارد؟ تند بروم، يا آهسته؟ دانم كه اين سرود غم انگيز : زند كه به نظر من آشناست... مى : اينك او با تأنى آهنگى را سوت مى ه كوران را به عهده گرفته است. فكر كردم: i آميز براى كورى تنظيم شده است كه نقش سردست : و مسخره زند؟ : چرا اين آهنگ را مخصوصاً مى ه تاريكى از احساسات i ه برخوردم با اين آدم كوچولو، درون حلق i و آن موقع فهميدم كه از همان لحظ ام. انتظار برخورد با يك چيز مبهم و سنگينى مانند مهى تيره بر حالت از خود : عجيب و غريب پا گذارده اعتنايى چند لحظه قبل وجودم سايه انداخته بود. كلمات اشعارى را كه اين آدم سوت : رضامندى و بى زد به خاطر آوردم: : مى رهنمايى كى توانى اى كه ره را خود ندانى دست نهاده بود و به من k برگشته به او نگاه كردم. يك آرنج خود را به زانو تكيه داده و سر در ك هاى سياه او در زير پرتو ماهى كه به صورتش تابيده بود تكان : زد و سبيل : كرد، سوت مى : نگاه مى انگيزى مرا تكان داد و تصميم گرفتم برگردم. به سرعت به او نزديك شده پهلويش : خورد. احساس غم : مى نشستم و بدون هيجان ولى با حرارت گفتم: گوش كنيد، ساده صحبت خواهيم كرد... : — او سرش را تكان داد و گفت: اين كار براى مردم ضرورت دارد. : — خواهيد چيزى به من : — حس مى كنم شما نيرويى داريد كه در من سخت مؤثر است. ظاهراً مى بگوييد... ها؟؟ ه بلندى بانگ زد: i با خند — بالاخره جرأت شنيدن در خودت پيدا كردى! رسيد. به او : تر شده بود و حتى كمى آهنگ خوشحالى از آن به گوش مى : اما حالا اين خنده ملايم توانيد بدون پيرايه بگوييد. : گفتم: پس بگوييد! و اگر مى ها بالاخص براى جلب توجه تو، لازم بود؟ انسان، : اوه، خوب! اما قبول دارى كه اين پيرايه : — ٨ هاى ساده و روشن هم توجهى : كند به موضوع : همانطور كه به چيزهاى سرد و خشن اعتنايى نمى روح هستيم حرارت بخشيدن و روح دادن به اشياء هم براى : ندارد و از آنجايى كه ما خودمان سرد و بى هايى : آيد كه ما طالب رؤياها و افكار زيبا، خواهان آرزوها و شگفتى : ما ميسر نيست. حالا به نظر مى آور و تيره است! آن واقعيتى را كه : ايم فاقد زيبايى، ملال : اى كه ما درست كرده : ايم؛ زيرا زندگانى : شده هم شكسته و خرد نموده است... چه : خواستيم با شور و هيجان فراوان بسازيم ما را در : زمانى مى شود كرد؟ ممكن است انسان به يارى تخيل و تصور، براى مدت محدودى از زمين دل برگيرد، به : مى ه خود و به مقامى كه از دست داده است نگاه كند؛ i آسمان ها پرواز نمايد و از نو به جايگاه از دست داد ه زندگى است و با سر i اينطور نيست؟ براى اينكه، انسان حالا ديگر سلطان روى زمين نيست، بلكه برد ه اشرف مخلوقات بودن خود را از دست داده است. مگر نه؟ از i فرود آوردن در مقابل حقايق غرور خاص گويد: اين قانون تغييرناپذير است! : كند و به خود مى : حقايقى كه خود درست كرده نتيجه گيرى مى ه زندگى خود، در راه مبارزه براى اين حق i هنگام پيروى از اين قانون توجه ندارد كه در راه آزاد و خلاق هم شكند و چيزهاى نوينى ايجاد كند سدى نهاده است. و ديگر او : هاى كهنه را در : كه بتواند سنت هايى : دهد... به خاطر چه بايد مبارزه كند؟ آن آرمان : كند، بلكه فقط خود را با آن سازش مى : مبارزه نمى هاى مهم دست بزند كجاست؟ كو؟ به همين : كه به خاطر آنها انسان بتواند به كارهاى خطير و فداكارى دليل است كه انسان تا اين حد بيچاره شده، زندگى فلاكتبارى پيدا كرده است. براى همين است كه كورانه در تكاپوى : اى نادانسته و كور : روح خلاقيت در او تا اين درجه ناتوان و زبون شده است. عده چيزى هستند كه به روحشان الهام گردد و ايمان مردم را نسبت به آنها برانگيزد. اغلب بدان سمتى كه سازد، جايى كه خدا وجود دارد، رو نمى آورد... مسلماً : همه چيزش ابدى است و مردم را متحد مى شوند! بگذار هلاك شوند. نبايد مانع : كنند هلاك مى : آنهايى كه در راه وصول به حقيقت اشتباه مى شود! فقط اشتياق و تمايل روح به : اى ندارد. آدم زياد پيدا مى : خوردن براى آنها فايده k آنها شد. تأس يافتن خدا مهم است؛ و اگر در عالم موجوداتى يافت شوند كه شوق الهى آنها را فرا گرفته باشد خدا با پايان به سمت كمال! اينطور نيست؟ : ه بى i ها خواهد بود و جانشان خواهد بخشيد: اين است جذب : همان گفتم: بله همينطور است... كرد گفت: اما تو زود قبول كردى. : ه نيشدارى مى i همصحبت من در حالى كه خند ه دوردستى چشم دوخته بود ساكت شد. سكوت او به نظرم طولانى i سپس در حالى كه به نقط صبرى آهى كشيدم. آنوقت او بدون اينكه نگاهش را از دور برگرفته متوجه من سازد پرسيد: : آمد با بى — خداى تو كيست؟ هاى او برايم : قبل از اين سؤال، لحن گفتارش خيلى ملايم و نوازش كننده و گوش دادن به حرف آمد. روحاً به من نزديك بود، : ه مردم انديشمند كمى اندوهگين به نظر مى i مطبوع بود. مثل هم رفت كه ناگهان اين سؤال : فهميدم و سرافكندگى من در مقابل او داشت از بين مى : هاى او را مى : حرف را كرد. سؤال شومى كه جواب دادن به آن براى مردم معاصر، اگر جداً به خود علاقمند باشند، خالى دانستم! : از اشكال نيست. خداى من كيست؟ كاش اين را مى توانست خود : اين سؤال مرا خرد كرده بود. فكر مى كنم هركس ديگرى هم كه بجاى من بود، نمى زد و : را نبازد و حضور ذهن خود را از دست ندهد! ولى او نگاه نافذش را به من دوخته بود، لبخند مى منتظر جواب بود. وقت لازم است سكوت كردى. حالا اين « انسان» — تو بيش از مدتى كه براى جواب دادن يك نفر ٩ خوانند، بگو : اى و هزاران نفر آثارت را مى : كنم شايد بتوانى جواب بدهى: تو نويسنده : سؤال را از تو مى اى كه حق دارى به مردم چيزى بياموزى؟ : ببينم كه مبشر چه رسالتى برايم مردم هستى؟ آيا فكر كرده نگريستم. بگذار مردم خيال نكنند كه : نخستين بار بود در زندگى كه با دقت به درون خويش مى برم براى اينكه توجه آنها را به خود جلب كنم. از گدا صدقه طلب : كنم و يا بالا مى : من خود را پست مى نامند : هايى كه معمولاً آنها را خوب مى : كنند. من در وجود خود، احساسات و تمايلات نيك و خواست : نمى هاى روشن و موزون را يكجا جمع كند و تمام : ه اين انديشه i كردم ولى احساسى كه هم k زياد كش هاى زندگى را در بر گيرد در خود سراغ نگرفتم. حس تنفر در روح من زياد است و مانند آتش زير : پديده گردد. ولى باز شك و : خاكستر اندك فروغى دارد و گاهگاه با آتش شديد خشم و غضب برافروخته مى آورند، و طورى : ترديد در روح من بيشتر است. بعضى اوقات اين دو حس چنان عقل مرا به لرزه در مى شود و هيچ : شوم، حالتم دگرگون و خراب مى : خود مى : فشارند كه مدت مديدى از خود بى : قلبم را مى شود كه گويى مرده است. فكرم خموده : اى سرد مى : كند. قلبم به اندازه : چيزى براى زندگى تحريكم نمى گذارد بدين : رود. كابوس وحشتناكى قدرت تجسم و تصور مرا به شدت در فشار مى : شده و به خواب مى فهمم. : كنم، به هيچ چيز ميل ندارم و چيزى نمى : ها و روزهاى زيادى را سر مى : ترتيب كور، كر و لنگ، شب ام. : ام كه فقط به علت اشتباهى نامعلوم هنوز به خاك سپرده نشده : آيد كه ديگر جسدى شده : به نظرم مى كند. زيرا در : ه حيات، هول و هراس از چنين زندگانى را بيش از پيش در من تشديد مى i ادراك ادام مرگ، هم معنى كمتر است و هم ظلمت بيشتر ... قطعاً مرگ حتى لذت نفرت داشتن را هم از انسان كند. : سلب مى نمايم هستم؟ چه مى توانم به مردم : واقعاً مبشر چه رسالتى براى مردم هستم؟ آيا چنانكه مى گويند و مستمع هم دارند : هايى را كه از مدت ها قبل ديگران مى گفتند و هميشه هم مى : بگويم؟ همان ها و مفاهيمى را كه خود : سازند؟ اما آيا حق دارم اين آرمان : و هرگز هم مردم را بهتر از آنچه هستند نمى آنها اختيار k كنم تبليغ نمايم؟ اگر راهى مخال : ها عمل نمى : من با آنها تربيت شده غالباً هم بدان تخمير شده ايمان ندارم؟ « من » كنم آيا مفهومش اين نيست كه به حقانيت آن عقايد كه در وجود : مى ... پس به اين آدمى كه پهلوى من و با من نشسته است چه جوابى بدهم؟ ولى او از بس به انتظار شنيدن جواب من ماند خسته شد و از نو شروع به صحبت كرد: ديدم كه هنوز جاه طلبى تو قادر به از بين بردن شرافتت نشده است هرگز اين سؤال : اگر نمى : — گيرم كه : هاى مرا بشنوى من از آن چنين نتيجه مى : قدر كه شهامت دارى حرف : كردم. همين : ها را نمى ه تو به خودت خردمندانه است. چون كه تو براى تقويت اينعلاقه از شكنجه و عذاب روحى هم i علاق گريزان نيستى. لذا من وضعيت دشوار تو را در مقابل خود آسان كرده و با تو به عنوان يك مقصر صحبت مى كنم نه به عنوان يك مجرم. ... زمانى در ميان ما سخنورانى بزرگ و اشخاصى كه به رموز زندگى و روح انسانى پى برده بودند كردند : وجود داشتند. مردمى كه با اشتياق فراوان و از خودگذشتگى زياد براى تكامل هستى تلاش مى اند كه هرگز دست فراموشى به آنها : كرده k هايى تألي : و با ايمان ژرف نسبت به انسان ملهم بودند. كتاب رسد، زيرا در آنها حقايقى جاويدان ثبت شده كه زيبايى ابدى از صفحات آنها ساطع است. : نمى اند. در اين : اند جاندار بوده، از نيروى حيات الهام گرفته : ها ترسيم شده : هايى كه در اين كتاب : تمثال هi ها، هم شهامت و هم خشمى سوزان وجود دارد؛ عشق صميمانه و آزاد از آنها پديدار است و كلم : كتاب اى... : هاى الهام روح خود را سيراب كرده : دانم كه تو از آن سرچشمه : شود. من مى : زايدى در آنها ديده نمى ١٠ ه عشق و حقيقت ساختگى و رياكارانه است. i اما شايد روح تو بد تغذيه شده است. زيرا گفتار تو دربار آورى. تو مثل ماه با نور : ه اين موضوع به خودت فشار مى i رسد كه هنگام گفتار دربار : چنين به نظر مى كند ولى حرارتش : هاى زيادى توليد مى : كنى. نورت غم انگيز و مبهم است. سايه : ديگرى پرتوافشانى مى كند. تو گداتر از آن هستى كه بتوانى واقعاً چيز باارزشى به : خيلى ناچيز است و هيچكس را گرم نمى اى است كه از مستغنى ساختن : اندازه : دهى نه به خاطر لذت بى : مردم بدهى و آنچه را هم كه مى برد، بلكه خيلى بيش از همه براى اين است كه حقيقت تصادفى : زندگانى با افكار و كلمات زيبا مى دهى تا بتوانى در ازاء : ه لازمى براى مردم بالا ببرى. به اين علت چيزى مى i ه پديد i وجود خودت را تا درج اى : اى بدهى. رباخوار ساده : آن بيشتر از زندگانى و مردم بستانى. تو گداتر از آن هستى كه بتوانى هديه گذارى. هنگام كاوش در : ه توجه به خودت به مرابحه مى i هستى كه تجربيات ناچيزت را در برابر بهر احساسات معمولى k گزيند. ممكن است كه تو با توصي : حقايق، قلم تو، جزئيات ناچيز زندگى را بر مى مردم عادى حقايق ناچيزى را بر فكر و خرد آنها مكشوف سازى. ولى آيا اين توانايى را دارى كه بتوانى ه اعتلاى روح آنها باشد در آنها بيدار كنى؟... i هايى را كه ماي : هر قدر هم كوچك باشد، انديشه هاى عادى كاوش كنى و نتوانى : نه! آيا تو مطمئنى كه اين كار مفيدى است كه در كثافات و زباله چيزى جز حقايق ناچيز و مبتذل پيدا كنى كه ثابت كنند فقط بشر پست، احمق و بيشرف است، كاملاً ، قابل ترحم و تك و تنها است؟ گرچه، شايد هم، حالا k و هميشه تابع شرايط خارجى زيادى بوده، ضعي ايد او را به اين موضوع متقاعد كنيد! زيرا حس مى كنم كه روح او سرد و ذهن او كند : ديگر موفق شده ها بخصوص : بيند و اين كتاب : ها مى : شده است... همين كافىاست! هنوز تصورات خود را در كتاب گذارند نوشته شده باشند، هميشه تا حدى انسان را : مى « استعداد » اگر با مهارتى كه معمولاً اسم آن را ه خود را ديد i انداز : نگرد و وقتى كه زشتى بى : كنند. خواننده با ديد نويسنده به خود مى : هيپنوتيزم مى توانى اين امكان را در اختيار او قرار دهى؟ مگر تو : يابد. آيا تو مى : امكان بهتر شدن را در خود نمى كنم براى اينكه احساس مى كنم : توانى اين كار را بكنى در حالى كه تو خود... اما من به تو رحم مى : مى ه خود حرفى بزنى. بله! i دهى در اين فكر نيستى كه براى تبرئ : هاى من گوش مى : تو در حالى كه به حرف ه زندگانى ما هستيد. i بايد هميشه شاگرد دقيقى باشد. شما همه، معلمين روزمر k زيرا يك معلم شري كنيد و فقط : گيريد. شما همه از نواقص صحبت مى : دهيد از آنها مى : خيلى بيش از آنچه كه به مردم مى هايى هم بايد باشد. مگر خود شما واجد آنها نيستيد؟ شما چه : بينيد. اما در بشر شايستگى : آنها را مى كنيد و به : گيرى تصويرشان مى : رحمى و خرده : مزيتى بر اين مردم عادى و تيره روز داريد كه با چنان بى شماريد؟ : ه گناهانشان مى i دانيد و افشاكنند : ه نيكى بر بدى خود را پيامبر و واعظ آنها مى i خاطر غلب ايد مثل دو كلاف سياه : ايد كه نيكوكاران و بدكارانى كه شما آنها را به زور خلق كرده : ولى آيا متوجه شده هi هاى اولي : و سفيد سردرگمى هستند كه به علت نزديكى به هم خاكسترى رنگ شده و جزئى از رنگ تر از شماها : توانست خيلى قوى : ه خدا باشيد... او مى i اند؟ ترديد دارم كه شما برگزيد : همديگر را گرفته هاى آنها را با آتش عشقى سرشار به زندگانى، به حقيقت و به مردم برافروزاند : توانست دل : را برگزيند. مى تا آنها در ظلمت هستى مانند انوار قدرت و عظمتش بدرخشند... ولى شما همچون مشعل نيروى اعتمادى نسبت به : كند و آنها را با زهر بى : كنيد و دود شما در فكر و روح آنها نفوذ مى : شيطان دود مى آموزيد؟ : سازد. بگو: چه به مردم مى : خود مسموم مى كردم زيرا از نگاه : نمودم. به او نگاه نمى : ه خود احساس مى i هاى گرم اين شخص را روى گون : نفس ريخت و مرا رنج : هاى آتش بر مغز من فرو مى : كردن به چشمان او بيم داشتم. كلمات او مانند جرقه ١١ هاى ساده چقدر دشوار است... و : فهميدم كه جواب دادن به اين سؤال : داد.. با حالتى نگران مى : مى جوابى ندادم. پرسم: : خوانم، از تو مى : نويسند با دقت مى : ه چيزهايى را كه تو و امثال تو مى i بنابراين من، كه هم : — نويسيد... آيا ميل داريد در مردم احساسات نيكى را : نويسيد؟ و شما هم كه زياد مى : به چه منظورى مى توانيد : توانيد اين كار را انجام بدهيد. نه! شما نه تنها نمى : بيدار كنيد؟ اما با كلمات سرد و سست كه نمى اى به زندگانى اضافه كنيد بلكه چيزهاى كهنه را هم مچاله شده و له شده، فاقد صورت و : چيز تازه خواند چيزى جز اينكه شما را شرمنده سازد از : دهيد. وقتى كه انسان آثار شما را مى : شكل تحويل مى آموزد.همه چيز معمولى و پيش و پا افتاده است: مردم پيش پا افتاده، افكار پيش پا افتاده، : آنها نمى ه سرگشتگى روح و لزوم احياء آن صحبت كنيد پس كو دعوت i خواهيد دربار : وقايع... پس چه وقت مى ه روح باشند؟ i به خلاقيت زندگانى، كجاست دروس شهامت و كلمات نشاط بخشى كه الهام دهند آوريم در : هايى كه ما به وجود مى : هاى ديگرى جز اين : ... ممكن است بگويى كه زندگى نمونه گذارد. اين را نگو. زيرا براى كسى كه خوشبختانه بر كلمات مسلط است بس ننگين و : اختيار ما نمى تواند برتر از آن باشد اعتراف كند. اگر : خود در برابر زندگى و اينكه نمى k آور است كه به ضع : شرم هايى كه در زندگى نيست ولى براى : توانى با نيروى ابداع نمونه : سطح زندگى هستى، اگر نمى : هم آموختن لازم است ايجاد كنى، كار تو چه ارزشى دارد؟ و چگونه خود را مستحق داشتن عنوان نويسندگى دانى؟ وقتى كه حافظه و توجه مردم را با ماجراهاى بيهوده و با تصاوير كثيفى كه از زندگانيشان : مى رسانى؟ ترديدى نيست! اقرار كن كه : كنيد، فكر كن، آيا به مردم زيان نمى : كشى، انباشته مى : مى اى در او شود و : توزانه : ه تصويرت موجب شرمسارى كينه i توانى زندگانى را طورى تصوير كنى كه پرد : نمى توانى ضربان نبض زندگى را تسريع : ميل سوزان به ايجاد شكل ديگر هستى را در او پديد آورد... آيا مى توانى مثل ديگران، تو هم نيرويى در او بدمى؟ : كنى، آيا مى كردم. : هاى او فكر مى : اى مكث كرد. من ساكت به حرف : همصحبت عجيب من دقيقه خيلى كم است و k بينم، اما در ميان آنها آدم شري : — من گرداگرد خود مردم عاقل خيلى مى بينم كه انسان هر : آنهايى هم كه هستند روحشان بيمار و رنجور است. معلوم نيست چرا هميشه مى تر است به همان اندازه نيروى او كمتر و بيمارتر و زندگانى او دشوارتر است. :k تر و روحاً شري : قدر پاك در نتيجه جز تنهايى و غم سهم ديگرى ندارد. ولى همانقدر كه غم زندگانى بهتر در او زياد است، به بار او براى اين نيست كه با : همان اندازه قدرتِ ايجادِ آن در او كم است. آيا درماندگى و زندگى رقت هايى كه مشوق روح او است، به موقع به او كمك نشده است؟... : گفته همصحبت عجيب من ادامه داد: دهد برانگيزى؟ ببين : ه نشاط بخشى را كه روح انسان را جلا مى i توانى آن خند : — بعد هم آيا مى خندند، : خندند، با فرومايگى مى : اند، با بغض مى : آخر مردم از ته دل خنديدن را كاملاً فراموش كرده اى كه از ته دل و : ها صداى خنده : كنند، و هرگز در ميان اين خنده : ها خنده مى : لاى اشك : به : اغلب از لا ه سلامتى i شنوى! خوب خنده كردن ماي : ه بزرگسالان را بلرزاند نمى i اى كه سين : حسابى باشد، خنده هi توانى خند : شود. آيا مى : روح است... خنده براى انسان لازم و يكى از امتيازات او بر حيوان شمرده مى كنند، آنهم فقط براى اينكه : ه پستى كه به تو مى i ه شماتت بار، غير از اين خند i ديگرى را سواى اين خند آدم مضحك و قابل ترحمى هستى، در مردم برانگيزى؟ حواست را جمع كن، حق موعظه كردن تنها ه مردم را i شود كه توانايى بيدار كردن احساسات واقعى و صادقان : روى اين اصل كلى به تو داده مى ١٢ هاى زندگى را خراب كنى، درهم : داشته باشى تا بتوانى به كمك آنها، پتك مانند، بعضى از صورت بريزى و به جاى اين زندگى تنگ و تاريك، زندگى آزادتر ديگرى را ايجاد كنى: خشم، كينه، شرمسارى، توان در دنيا، همه چيز را در هم : هايى هستند كه به مدد آنها مى : آلود اهرم : نفرت و بالاخره يأس بغض توانى آنها را به حركت درآورى؟ زيرا اگر : هايى بسازى؟ مى : توانى چنين اهرم : ريخته نابود ساخت. آيا مى دهى بايد يا به معايب و نقايص آنها نفرتى شديد نشان دهى، و يا به : حق گفتار با مردم را به خود مى خاطر آلام و دردهايشان باطناً عشق عظيمى در خود نسبت به آنها احساس كنى. حالا كه پرتوى از اين احساست به درون تو نتابيده پس فروتن باش و قبل از ايكه حرفى بزنى خيلى بينديش.... گرديد. : تر مى : هوا تازه داشت روشن مى شد اما در روح من تاريكى بيش از پيش متراكم و افزون كرد. : ولى اين آدم كه حتى در زواياى روح من هم چيزى برايش نهفته نمانده بود هنوز صحبت مى گرفت: : گاهى اين فكر در من قوت مى آيا او آدم است؟ : — توانستم روى اين معما فكر كنم و از نو كلمات او مثل : اما چون مجذوب گفتار او شده بودم، نمى رفت. : سوزن در مغزم فرو مى ه آن خيلى با تأنى i يابد، ولى رشد و توسع : معهذا زندگانى ما، هم از پهنا و هم از ژرفا توسعه مى : — كند، : گيرد زيرا كه شما قدرت و توانايى تسريع حركت آن را نداريد... زندگانى دامنه پيدا مى : صورت مى آموزند. چه كسى به آنها جواب خواهد داد؟ معلوم است: شما : و روز به روز مردم سؤال كردن را مى كنيد كه بتوانيد : شيادان غاصب عنوان پيشوايى مردم! ولى آيا خود شما مفهوم زندگى را آنقدر درك مى كنيد؟ : فهميد و آينده را پيش بينى مى : براى ديگران آن را روشن سازيد؟ آيا احتياجات زمان خود را مى براى بيدار كردن انسانى كه بر اثر پستى زندگانى فاسد شده، روحاً سقوط كرده است، چه ه او به زندگى خيلى كم شده و ميل به i توانيدبگوييد؟ او دچار انحطاط روحى شده است! علاق : مى شنويد؟ اكنون : خواهد اصلاً مثل خوك زندگى كند، مى : زندگانى شايسته در او رو به اتمام است، مى خندد: زيرا انسان ديگر به صورت مشتى استخوان : كنيد وقيحانه مى : ه آرمان را تلفظ مى i وقتى كه كلم ه زشت ديگر روح او نيست، i درآمده كه از گوشت و پوست كلفتى پوشيده شده است. محرك اين تود وى است. او به مواظبت و تيمار نياز دارد. بجنبيد! تا موقعى كه هنوز انسان k هاى كثي : بلكه هوس توانيد بكنيد، : است كمكش كنيد تا زندگى كند. اما شما براى بيدار كردن عطش زندگانى در او چه مى كشيد، بدون اعتنا چگونگى فاسد شدن او را ترسيم : ناليد، آه مى : كنيد، مى : در حالى كه فقط ندبه مى ها از جبن و فرومايگى آكنده است، سستى : رسد، دل : نماييد؟ بوى پوسيدگى از زندگى به مشام مى : مى هاى نرمى به هم بسته است... شما در اين : ها را با رشته : و تنبلى خردها را از كار بازداشته و دست مقدار و قابل ترحم هستيد! چه : آوريد؟ چقدر شما كوچك و بى : نظمى و هرج و مرج و زبونى چه مى : بى اندازه نظاير شما زياد است! اى كاش يك آدم خشن و دوست داشتنى كه قلب سوزان و مغز توانايى شد كه در اين تنگناى ننگ آور سكوت، : شد كه محيط بر همه چيز بود! چه مى : داشت پيدا مى : مى هاى متحرك : ه اين مرده i وار آنها ارواح تحقير شد : شد و ضربات ناقوس : هاى معجزآسايى شنيده مى : گفته آورد... : مى : را به لرزه در آيد كدام يك در وجود : كردم. يادم نمى : ها مدتى سكوت كرد. من به او نگاه نمى : بعد از اين حرف من بيشتر بود: وحشت يا خجلت؟ توانى به من بگويى؟ : ه او شنيده شد: چه مى i سؤال خونسردان ١٣ جواب دادم: هيچ! و از نو سكوت حكمفرما شد. — پس حالا چطور زندگى خواهى كرد؟ دانم. : — نمى چه خواهى گفت؟ : — سكوت كردم. تر از سكوت نيست!... : هيچ كارى عاقلانه : — خنديد كه گويى : اش بلند شد. چنان بالذت مى : مكث دردناكى نمود و به دنبال آن صداى خنده هi مدتها است فرصت چنين خنديدن راحت و مطبوعى را پيدا نكرده است. ولى دل من از اين خند گريست. : لعنتى خون مى كنى؟ : معلم زندگانى؟ تويى كه به اين آسانى دست و پايت را گم مى : — هه هه هه! اين تو هستى — هايى مثل تو كه پير به دنيا : كنم حالا فهميدى من كى هستم؟ هه هه هه ... هر كدام از جوان : فكر مى شدند. : باختند و سراسيمه مى : كردند، همينطور مانند تو خود را مى : اند اگر با من سر و كار پيدا مى : آمده فقط آن كسى ممكن است در مقابل وجدان خود نلرزد كه خود را در زره دروغ و وقاحت و بى شرمى پوشانده باشد. توانايى تو به قدرى كم است كه فقط مشتى براى سقوطت كافى ست! حرف بزن! چيزى بگو كه ترا در مقابل من تبرئه كند. آنچه گفتم تكذيب كن، جانت را از چنگال خجلت و درد رها كن! لااقل براى يك دقيقه هم شده قوى باش، به خودت اطمينان داشته باش تا آنچه را كه من به تو ام پس بگيرم و در جلوى تو سر تعظيم فرود بياورم ... قدرت روحى خودت را نشان بده تا به : نسبت داده ام : معلمى تو اعتراف كنم! من احتياج به معلم دارم. چون انسان هستم. زندگى را در تاريكى، گم كرده جويم. راه را به : و راه رستگارى به سوى روشنايى، به طرف حقيقت و زيبايى، به سمت زندگى نوين را مى اعتنايى : من نشان بده! من انسان هستم. به من كينه ورزى كن، بزن، ولى در عوض مرا از اين لجن زار بى خواهم بهتر از آنچه هستم باشم! چكار كنم؟ به من بياموز! : به زندگى بيرون بكش! من مى فكر مى كردم: آيا انجام تقاضايى كه اين مرد به خود حق داده و پيش پاى من نهاده براى من گردد. بايستى راه : شود، تاريكى شك و ترديد بر افكار مردم چيره مى : مقدور است؟ زندگى خاموش مى بينم. نبايد براى خوشبختى كوشش : خروج را پيدا كرد. راه كدام است؟ من فقط يك راه بيشتر نمى كرد. احتياجى به خوشبختى نيست! معناى زندگى در خوشبختى نيست و رضامندى از خود، انسان هاست. مفهوم واقعى زندگى در : را ارضا نمى كند، زيرا بدون شك، مقام انسان خيلى والاتر از اينزيبايى و نيروى تلاش به سوى هدف است و هستى در هر لحظه بايد هدفى بس عالى داشته ه زندگى كه در آن همه چيز تا اين اندازه i باشد. اين امر ممكن است ولى نه در چهارچوب كهنه و فرسودمحدود شده و آزادى روح و فكر انسان در تنگنا قرار گرفته است... اى كرد ولى اين بار خيلى آرام، مثل خنديدن كسى كه فكر بر احساسش غلبه كرده : از نو خنده است. اند و تا چه اندازه آثار كمى از خود به يادگار گذارده اند! چرا بايد : — چه مردم زيادى در دنيا بوده اندازه تحريك : فرستيم، زيرا حسادت ما را نسبت به خود بى : اين طور باشد؟ اما ما به گذشته لعنت مى مى كند، زيرا امروزه چنين مردمى كه پس از مرگ خود اثر پرارزشى بجاى گذارند اصلاً وجود ندارند. شود. : رود و به حيوان بدل مى : كند. به خواب مى : رود ... هيچكس هم او را بيدار نمى : انسان به خواب مى ١٤ براى او تازيانه وبه دنبال ضرباتِ آن نوازش آتشين و با حرارت عشق لازم است. از زدن او بيم نداشته كند، و آن را به عنوان استحقاق : باش. چون اگر تو او را دوست بدارى و بزنى معنى ضربات تو را درك مى پذيرد. وقتى هم كه احساس درد نمود و از خود خجالت كشيد با حرارت نوازشش كن. دوباره جان : مى ها و فساد فكرى خود دچار : گيرد... مردم هنوز طفل هستند با اينكه گاهگاهى ما را از تبهكارى : مى ه روحى نيازمندند... i كنند ولى هميشه به محبت و كوشش دايم و پيگير براى غذاى سالم و تاز : حيرت مى توانى مردم را دوست بدارى؟ : آيا مى با ترديد سؤال او را تكرار كردم: دانم آيا مردم را دوست دارم يا نه! بايد صميمى : — مردم را دوست بدارم؟ راستى خود من هم نمى دانم. كيست كه با خود بگويد: بله من مردم را دوست دارم! انسانى كه دقيقاً به : و صادق بود: نمى ها روى اين سؤال فكر : مدت « دوست دارم » نگرد قبل از اينكه جواب داده بگويد : درون خويش مى ها از ما دور هستند. : دانند كه نزديكان ما فرسنگ : كند. همه مى : مى روم. : فهمم... و مى : اينكه تو حرف بزنى منظورت را مى : اى؟ اهميتى ندارد. بى : تو سكوت كرده : — بآهستگى پرسيدم: به همين زودى. چون آن اندازه كه من براى خودم وحشتناك شده بودم او براى من نبود. هم پيش تو خواهم آمد. منتظر باش. : روم، ولى باز : بله، مى : — و رفت. اى بود و محو شد... : چه جور رفت؟ متوجه نشدم. بسرعت و بدون صدا رفت مثل اينكه سايه كردم و متوجه : من باز هم مدتى روى نيمكت درون باغ نشستم. سرماى بيرون را احساس نمى درخشد. : ها مى : ه درخت i هاى يخ بست : ه آن بگرمى در روى شاخه i نبودم كه خورشيد طلوع كرده و اشع تابيد و تماشاى اين زمين كهنسال : اعتنايى مى : ه روز روشن و خورشيدى كه مانند هميشه با بى i مشاهد زند، برايم شگفت انگيز و : ه خورشيد برق مى i و فرتوتى كه پوشاك برفى در برگرفته بود و در زير اشع جالب شده بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 2:31 توسط بی خواب |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 فروردین1386ساعت 11:43 توسط بی خواب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
از سر درد تا دلتنگی بدونه دلیل تو رو میخرم به هر قیمتی
|
|
RSS
|